آرمین جونی آرمین جونی ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

❤ پسمل مامی ❤

یه مامان خسته، یه پسمل شیطون

سلام گل مامان. داشتم برای بار شونصدم خونه تکونی میکردم واسه اومدنت که خسته شدم گفتم بیام بشینم یکم باهات حرف بزنم . چطوری جوجه ی من ؟ دیروز مامانو نصف عمر کردی از وقتی بیدار شدم تکون نخوردی تا ساعت پنج و نیم دیگه داشتم کلافه میشدم همه روش ها رو استفاده کردم بازم هیچ .شیکممو با روغن چرب کردم همیشه خوشت میومد زود تکون میخوردی ولی بازم خبری نشد تا اینکه زنگ زدم به مامایی که قرار هست به دنیا بیارتت گفتم چیکار کنم ؟ گفت چند تا ابمیوه شیرین بخور و دراز بکش به پهلو چپ تا نیم ساعت دیگه اگه تکون نخورد بیا بیمارستان نوار قلب بگیریم ازش داشتم سکته میکردم هزار و یک فکر اومد و رفت تو کلم که یهو بابا زنگ زد بای بریم امپولتو بزنیم منم هیچی نگفتم به...
10 مرداد 1391

آخرین ویزیت دکتر (اگه خدا بخواد)

دیروز بلاخره هشتم شد و من و آرمین کچمل رفتیم دکی ببینیم نتیجه ی اون همه پیاده روی و تاول های پام به کجا رسیده . که بعد از اون معاینه چندش مشخص شد خیلی پیشرفت داشتیم و سر پسملم بلاخره اومده تو لگن هم خوشحال شدم هم استرس گرفتم احساساتم باز قروقاطی شده نمیدونم چرا اینقدر ترسیدم. قبلش چون بلاتکیف بودم خیالم یکم راحت بود وخودمو زده بودم به اون راه ولی الان نه باید هر لحظه منتظر بهترین اتفاق زندگیم و بزرگترین ترس زندگیم(زایمان) باشم. خلاصه این که دکی سه تا امپول داد برای شل شدن دهانه رحم و گفت اخرین ویزیت هست مگر اینکه شما تا دو هفته دیگه تشریف نیاری . حالا باید همش منتظر باشم . راستی دوست جونا من از نینی سایت قطع دسترسی شدم کسی م...
9 مرداد 1391

تهدید

آرمین خان میایی بیرون یا نه پاهای ننت تاول زد از بس راه رفت خواهش میکنم مامان جون یکم همکاری کن ...
3 مرداد 1391

همچنان بلاتکلیف!

دیروز بعد از مدتها انتظار بلاخره رفتم دکتر (البته این مدتها انتظاری که میگم دو هفته بود واسه من یک سال گذشت) کلی استرس داشتم انگار دارم می رم زایمان کنم ! بعد ار سه ساعت تو نوبت نشستن رفتم داخل و دکتر تا کارتو نگاه کرد گفت معاینه لگن داری برو اماده شو قبل از من یه خانومه تو اون اتاق بود که هر چی گشتن دنبال صدای قلب بچه اش صدایی نمیومد اونو که دیدم استرسم بیشتر شد دکتر اومد و معاینه کرد (یکی از بزرگترین ترس های زندگیمو پشت سر گذاشتم ! حالا کاش چیز وحشتناکی هم بود که اینقدر ازش میترسیدم اصلا درد نداشت )ولی چه فایده  دیدم قیافه اش دو دله گفت خوبه ... بعید میدونم نتونی طبیعی زایمان کنی لباسامو پوشیدم سریع اومدم گفتم دکتر اگه زای...
1 مرداد 1391

چشم انتـــــــــــظار

باز دوباره این دو هفته تاخیر بهم ضد حال زد دیروز رفتیم دکی و بهش گفتم تکلیف منو روشن کن من ٣٧ هفته و یک روزم یا ٣٥هفته و یک روز دکی گفت اولین سونو دقیق تر هست و فهمیدم که داشتم خودمو گول میزدم و دو هفته عقب ترم هعیییییییی   صدای قلب شما مثل همیشه خوشمل و خوب بود وزن بنده ٨٣.٥ کیلو  فشارم هم خوب بود خدارو شکر و قرار شد دو هفته دیگه باز برم .سونو هم نداد گفت فعلا لازم نیست نمیدونم چرا این روزها داره دیــــــــــــــر میگذره تا هشت ماه مثل برق گذشتا اما از وقتی رقتم تو نه انگار روزا تکون نمیخورن . هلاکم واسه دیدنت مامان راستی دیروز رفتم اون لباس خال خالیا که خوشم اومده بودو بلاخره گرفتم و همش فکر میکنم توشون چه شک...
19 تير 1391

حال این روزهای من

احساساتم قروقاطی شده هم خوشحالم هم ناراحت هم استرس دارم هم بیخیالم نگرانی که دیگه هیچی ازش نگم بهتره .کلی فکرای عجیب و غریب دارم که به هرکی میگم میگه بعد از اینکه نینیت بیاد کلی به این فکرا میخندی ! از یه طرف روز شماری میکنم واسه دیدنت از یه طرف ترس دارم از زایمان از این که نتونم از پسش بر بیام  از اینکه من جدا میشی و هزاز تا اتفاق دیگه که تو ذهن خودم میسازم اووووه اگه بخوام همشو بگم میشه صد صفحه. تازه این حال روحیم بود حال جسمیم روز به روز بدتر میشه دیروز دیگه نشستم یه دل سیر گریه کردم بلند بلند آخه خوابیدن واسم سخت شده با این اضافه وزن و ورم پا وجیشششششششش مخصوصا شدم عین یه پیر زن غرغرووووو بیچاره بابایی چجوری تحمل میکنه م...
10 تير 1391

آخرین ماه انتظار ❤

.:آرمین جان تا این لحظه ، 8 ماه و 0 روز و 14 ساعت و 4 دقیقه و 45 ثانیه تو دل مامانشه :. واییییییییییییی خدا جونم همش یک ماه مونده تا اومدن آرمین جونم البته یه دوازده روزی اختلاف هست که اونم چیزی نیست دیگه همه چیز امادس خونه تکونی کردم وسایلاتم تکمیله فقط مونده اخر ماه برم خودمو خوشگل کنم دو ماه ارایشگاه نرفتم میترسم منو با بابایی اشتباه بگیری هفدهم نوبت دکتر داریم هجدهم هم سونو فکر کنم اخرین سونو باشه . دیگه اینکه پنج شنبه رفتم زایشگاه و با مامایی که قراره به دنیا بیارتت صحبت کردم و نوبت گرفتم قراره یکم مرداد برم  پیشش راستی مامان واسه خودت مردی شدی ماشالا پاهات زیر دنده هام اومده و یکمی اذیتم میکنه .پسمل...
3 تير 1391